نتیجه گیری های عمومی

·   کلی ترین ارزیابی ای که از رخداد ثور 1357 می توان  به دست داد این است که پروسۀ جدید سیستم حزبی در اداره دولت آغاز یافت. این سیستم، حزبی را حاکم سرنوشت ملت نمود که ازعهده رهبری همه امور در چار چوب اهداف و مقاصد ملی بدر شده نمی توانست.  در اوایل، کار چپی های افغانستان شروع یک مرحلۀ زدایش همه روند های ملی کشور بود.  طوری که معلوم است ابتدای پرداختن به کاری، اثر محسوس آنی ندارد.  این پروسه نیز در مراحل نخست چندان محسوس نبود.  حزب حاکم و رهبری های آن گرچه تلاش های زیادی کردند که از پیشرفت تخریب بدنۀ ملی ساختار سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی افغانستان جلوگیری نمایند، اما بنابر وابسته گی های شدید اقتصادی- سیاسی امکان پذیر نشد. اکنون با تحلیل اجراآت چپی ها و راستی های افغانستان به آسانی می توان به این نتیجه رسید که سیستم های حزبی با وابسته گی های بیرونی که داشتند، قادر نشدند براس حفظ و ارتقای همه جانبه مصالح علیای ملی گام بردارند. دربعضی عرصه ها و مرحله ها این منافع ملی بوده است که بارها قربان خواست های مداخله گران شده است.  لذا به طورکلی سیستم های حزبی در سه دهه اخیر در افغانستان  نه تنها نتیجۀ مطلوب بار نیاورد، بلکه بعضاً تکانه های شدیدی در جهت گسترش نفاق ملی و زد و خورد های خونین داخلی نیز وارد کرد. اکنون کشور با همه تاریخ و فرهنگ و دست آوردها و موفقیت هایی که داشت به لبۀ سقوط قرار گرفته است. آغاز این سقوط مدحش از رخداد ثور سر چشمه گرفت وتا اینجا کشانیده شد. به عباره دیگر رویکار آمدن سیستم های حزبی در سیاست و اداره علی رغم سایر کشور ها، در افغانستان نتیجۀ معکوس به جا گذاشته است. نفی دیگران و برداشت نادرست از حزب سیاسی و نقش آن در جامعه و دولت.

 

سعی می کنم چرا های مربوط به این عرصه به تفصیل بررسی شود

با پیروزی رخداد 7 ثور 1357، حزب دموکراتیک خلق افغانستان به حاکمیت رسید. گرچه در ابتدا هنوز تصفیۀ کلی ماشین اداری گذشته به طور پلان شده براه نیفتاد، اما اظهارها، بیانیه ها، صدور فرامین با عجله و شتاب ترس و واهمه بار آورد.  حزب، توانایی کادری تعویض سراسری را نداشت. هدف های آن با وسایل دست داشته و اوضاع اجتماعی- اقتصادی افغانستان همخوانی و هم آهنگی نداشت.  پایه های مادی- تخنیکی  و اقتصادی اعمار جامعه ای که شعار حزب حاکم بود، به طور کلی در پایین ترین سطح قرارداشت. حزب حاکم در اظهارها و بیانیه ها، مبارزه با امپریالیزم درعرصه جهانی و فیودالیزم درعرصه داخلی را هدف قرار داد که به تناسب نیروها و امکانات، نیل به هردو هدف فوق ممکن وعملی و ضروری نیز نبود. عمده ترین پیامدهای کارهای اساسی که حزب دموکراتیک خلق افغانستان در مرحله اول به منصۀ عمل گذاشت ازین قرار اند:

 

الف- درعرصه سیاست داخلی

·   حزب به مجرد پیروزی مصروف تعیین و تقرر اعضای خود در  مقام های مهم و غیر مهم شد وفرصت های زیادی را به این منظور تلف نمود. (شورای انقلابی) به ستاد عمده رهبری همه عرصه ها مبدل گشت. جلسه های شورای انقلابی عمده ترین مسایل مربوط به حیات داخلی و خارجی کشور را حل وفصل می نمود. فرمان های شورای انقلابی مبنی بر اصلاحات ارضی، منع سود و سلم وغیره، آهنگ جدیدی در جامعه به وجود آورد وهسته های مقاومت علیه این سیاست ها را فعال تر کرد. جامعه به طرفداران سیاست جدید و نیروهای وابسته به «امپریالیزم»، «فیودال»، «آل یحی» (خانواده سلطنتی) وغیره قصداً و جبراً تقسیم شد. البته این تقیسم ها ذهنی بود. درحالی که حزب خود را پیش آهنگ طبقه کار و زحمت کشان کشور می پنداشت، هیچ نوع نقشی درین راستا عملی نکرد. حزب و شورای انقلابی، سند تقنینی ای را تحت عنوان (خطوط اساسی وظایف انقلابی دولت جمهوری دموکراتیک افغانستان) به نشر رساند که حیثیت قانون اساسی را داشت. این سیاست حاکمیت یک جانبه حزب و مداخله شدید آن را در همه عرصه های حیات اجتماعی تأمین کرد.  دیری نگذشت که تعقیب سیاست ها و اقدام ها حزب انعکاس و رد عمل معکوس در جامعه بار آورد. تک حزبی و تحمیل اراده حزب برهمه پروسه های عنعنوی، ملی، فرهنگی کشور رایج شد. گرچه معارف، تعلیم وتربیه و فعالیت پوهنتون ها جریان داشت، اما به تدریج از مؤثریت آن کاسته می شد. جوانان در بدل شمولیت و خدمت در پوسته ها و گروه های مدافعین انقلاب ازغیر حاضری در صنف ومحروم شدن از امتحان معاف ساخته می شدند و به آسانی به صنف بالاتر ارتقا می یافتند. 

 

·   اردوی کشور که حزبی بودن در آن نقش برجسته داشت به شدت تجدید ساختمان شد. عنصرهای وفادار به حزب و متکی به اشخاص به مقام هاب بلند پایۀ اردو تقرر حاصل کردند.  ارگان های امنیتی از هدف ها و مقصد های حفظ و حراست منافع ملی منصرف و به نهاد های خدمت کنندۀ حزب و اشخاص  مبدل شد.

 

·   رهبری حزب که مرتب شیوه های ناجایز تغییر و تبدیل می شد و حتی مرگ های مرموز درقبال داشت، نتوانست متحدان بالفعل در اداره دولت به همراه آورد. کشور ازداشتن پارلمان و فعالیت های مربوط به آن محروم شد.  دگر اندیشان و انتقاد کننده گان به شدت سرکوب می شد. دکتاتوری حزب برجامعه و دکتاتوری رهبری حزب بر حزب حاکم شد. آزادی بیان، نشر مطبوعات آزاد، فعالیت های سیاسی ممنوع قرار داده شد.

 

·   جامعه به طور غیر واقعی به طرفداران و دشمنان رژیم تقسیم شد. حزب با تعقیب سیاست های نادرست و نامعقول داخلی پیوسته دشمنان داخلی را در ابعاد و استقامت های مختلف، ناآگاهانه تقویت می کرد.  هر دگر اندیش دشمن انقلاب پنداشته، و با به شیوه های قهرآمیز سرکوب می شد.

 

·   خود حزب در حیات درونی خویش دچار چالش ها و زد و خورد لفظی و حتی جسمی شد. اشخاص ذی نفوذ در بخش های مختلف، گاه با برخورد های خونین، شکنجه، اعدام، تبعید و زندانی کردن نقش واهمیت سیاسی حزب را پیش مردم کاهش دادند. حزب فرصت ها و امکان های زیاد را در برخورد های جناحی تلف کرد. گاهی وحدت حزب از جانب یک جناح آشکار نقض و گاهی برای تأمین وحدت فرصت هایی که باید برای طرح و تطبیق پلان های اقتصادی، اجتماعی، اختصاص می یافت ضایع می شد. 

 

·   رهبری حزب با دنبال کردن سیاست هایی که از ضرورت ها و واقعیت های موجود ناشی نمی شد، بی اتفاقی ها، جناح بازی ها، وحدت شکنی ها و تبلیغات وسیع و دامنه دار علیه یک دیگر، پایگاه اجتماعی خود درمیان مردم را از دست داد.  این امر به تجرید روز افزون حزب در عرصه داخلی منتج شد؛ و زمینه را برای دور شدن مردم از حزب و پلان های آن مهیا شد. سرانجام حالتی به وجود آمد که مردم بی طرفی و کناره گیری از طرح های حزب را به پیوستن و تائید پلان های مخالفان در برابر آن ترجیح دهند. درین مرحله حزب به ایادی بیگانه و حافظ منافع بیگانگان درکشور مبدل شد و اعتماد خود در جامعه را از دست داد.

 

·   گرچه حزب بنیاد فعالیت های سازمانی و آرمانی خود را ملهم از مبارزات آزادی خواهان و مشروطه طلبان می دانست ولی به نسبت عدم دنبال کردن آرمان های مشروطه خواهی و فعالیت پارلمانی و سیاست های ملی نتوانست از اهداف و آرمان های مردم نماینده گی نماید. واقعیت اینست که جنبش های مشروطیت اول و دوم، نهضت های آزادی خواهانه وخود جوش بودند که از اعماق مردم بدر شد و لبه تیز فعالیت وقربانی های آنان علیه نفوذ استعمار خارجی بود. روی این منظور با امکانات نهایت محدود مالی و تسلیحاتی، کلان ترین قدرت استعماری را شکست داد؛ تاریخ پر افتخار به جا گذاشت. برعکس برخی از احزاب و نیروهای سیاسی که اعمال قدرت را نیز تجربه کردند، به نحوی از انحا در پیوند با نیروهای بیگانه قرار داشتند و لذا به طور طبیعی فاقد پایگاه توده ای و مردمی شدند. به عباره دیگر اگر مشخصه مشروطیت اول و دوم مقاومت خود انگیخته علیه نفوذ استعمار بود. مشخصه احزاب و نیروهای حاکم در سه دهه اخیر همسویی با نیروهای خارجی می باشد.

 

از جانب دیگر مشروطیت اول و دوم با اهداف مشخص که از جانب مردم و نماینده گان آنان مطرح شد، مصدر فعالیت های ضد استعماری بود و درین جا رهبری های احزاب و نیروهای حاکم تحقق بخشندۀ نسخه های کشورهای مداخله گر در امور کشور بودند. نتیجه به طور طبیعی اینست که چنین احزاب دیر یا زود به سقوط و انحطاط مواجه می شوند. متأسفانه  چپی ها و راستی ها، نتوانستند برنامه ملی را که به شکلی از اشکال در برگیرنده اهداف و مقاصد عمومی باشد، مطرح کنند. در نتیجه کشمکش های خونین، جنگ ها، ویرانی ها و تباهی های دامنه دار نصیب ملت شد که جبران آن به زودی امکان پذیر نیست. یک واقعیت دیگر اینست که هم در جنبش مشروطیت اول و دوم افغانستان و هم در سیستم های حزبی جهان معاصر، احزاب و کتله ها به مثابه ارگانیزم زنده، فعال و تاثیر بخش در کلیه تدابیر به نظر می آیند. در حالی که در احزاب و نیروهای حاکم در سه دهه اخیر افغانستان، حزب و افراد آن به حیث گروگانان و اسیران غیر مؤثر و منفعل در اختیار یک اقلیت محدود اشخاص و رهبری ها قرار داشتند. آن ها به اجرا کننده گان میکانیکی اهداف و مقاصد رهبری و رؤسای حزب مبدل می شدند و در طرح و تبدیل برنامه ها وپروگرام ها اراده مستقل نداشتند. این مسئلۀ خیلی مهم ظاهراً در یک یا دو جمله خلاصه وتوضیح شد. اما اگر در باره آن با ژرف نگری اندیشیده شود، همه خرابی ها وعقب مانی ها و تلفات زیاد نیروی انسانی و مادی افغانستان ریشه درین مسئله دارد. اگر مثلاً صفوف یک حزب در رابطۀ متقابل و مؤثر بر جریان عمومی سیاست ها وعملکرد ها قرار داشته باشد، اگر جرئت و شهامت تردید یا تائید این یا آن موضوع را داشته باشد و بالاخره اگر توانایی بایکات و قطع رابطه با اهداف و مقاصد نادرست و نامعقول را در وقت وزمان آن تبارز دهد، فکر می شود رهبری ها و کشورهای مداخله گر که به نحوی از انحا اراده رهبری ها را تحت کنترول دارند، مؤفق نخواهند شد تا بلا مانع به نیات سؤ خویش نایل گردند. روحیه آمنا وصدقنای صفوف احزاب، تبعیت کور کورانه از رهبری و تبدیل شدن به وسیله های بیجان و دربست در خدمت آنان قرار گرفتن، بلاهای عظیم و مصیبت های عظیم تر از آن را در جامعه مابه ارمغان آورده است. به جاست گفته شود که احزاب حاکم و نیروهایی که درسه دهه اخیر در افغانستان حاکمیت کرده اند، به طور کافی از شعور سیاسی و آگاهی ملی برخوردار نبوده اند. اگر چنین کیفیتی وجود هم  داشته است، به موقع و زمان معین تبارز داده نشده است.  به طور مثال هیچگاه مشاهده نشده که حزب یا بخشی از آن با توضیح مواضع نادرست و نامعقول رهبری( که موارد زیادی از آن درعمل وجودداشته است) موضع خود را اعلان کرده و از تداوم تبعیت از برنامه های سازمانی و آرمانی برائت حاصل کرده باشند. این روحیۀ منفعل و پاسیف در صفوف احزاب، حلقات رهبری را تشجیع می نمود و دست آنان را در پیشبرد امیال و خواسته های ناشیانه و من برآوردی و احتمالاً پلان های شوم کشورها وسازمان های حامی باز تر کرده است.

 

·   دراثر فقدان کنترول از پائین به بالا و از بالا به پائین زمینه های فساد، ارتشا، اختلاس، حیف ومیل دارایی های عامه، بد امنی، فحاشی و سؤ استفاده ها از مقام و موقف بیش از پیش تقویه وجامعه به طور کل به طرف بحران عمیق سوق داده شده است.

 

·   احزاب شرایط کیفی لازم در رهبری جامعه نداشته اند.  به طوری که مشاهده شد بعد از احراز قدرت سیاسی بارها و بارها در پی کسب شرایط لازم مانند کیفیت کادری، تقوای اجتماعی، پاکی نفس، آگاهی از فرهنگ ها و عنعنات ملی، وحدت ارگانیک سازمانی و ایدیالوژیک، مؤثریت در طرح و تطبیق پلانهای اقتصادی-اجتماعی سرگردان بود و وقت وفرصت های مناسب را به این منظور تخصیص داده اند. در نتیجه شروط مذکور نیز حصول نشده است.  در حالی که بعد از احراز قدرت سیاسی شرایط کیفی نوین – ملی، ترقی یابنده و رشد دهنده ضرورت است که نبود آن همیشه محسوس می باشد.

 

·   از آنجایی که در افغانستان از زمانه های دور بدینسو نوعی کناره گیری عمومی از سیاست یا آپولیتیزم معمول است، جامعه نیز از ابراز عکس العمل باز دارنده محروم می باشد. هیچگاهی در برابرخلاف رفتاری های احزاب و رهبری آنان مانع ایجاد نشده و در نتیجه هرچه پیش آمده  با صبر وشکیبایی برداشت شده است. هم ازطریق سرکوب سایر نیروهای سیاسی و هم با استفاده از عنعنه آپولیتیزم عمومی عملاً همه نهاد های باز دارنده و متوازن کننده سیاست های اجتماعی-اقتصادی و سیاسی کارایی و مؤثریت نداشت و در نتیجه جریان اوضاع به سود حاکمیت ها سیر کرده است.  بعد ها زمانی که مقاومت مسلحانه به وجود آمد و نیرومند شد، هدف ها صرفاً تعویض قدرت سیاسی از راه نظامی را دنبال نمود و جنگ وغوغا دامنه مصیبت های مداوم را زیاد تر نمود.

·   حزب که در دوران مبارزه با حاکمیت، از نبود یا کمبود دموکراسی، حکومت قانون، فعالیت پارلمانی، آزادی بیان، مطبوعات و فعالیت های آزاد سیاسی سخن می گفت، زمانی که قدرت حاصل کرد به همه این خواسته ها پشت نمود. به طوری که نخست جبهه ملی پدروطن و بعد جبهه ملی محل تجمع میکانیکی نیروها وسازمان های عمدتاً همکار و تحت رهبری حزب حاکم شد. بعد ها زمانی که فضا برای تنفس سیاسی به طور نسبی آماده شد، برخی سازمان های سیاسی با حفظ هویت مستقل به جبهه ملی پیوستند که بیروکراسی سرگردان کننده و تلاش در جهت کسب سهم در قدرت دولتی آنان را از ایفای نقش فعال در تامین یک اتحاد پایدار و مؤثر سیاسی همه نیروها بازداشت.

·   اگر حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان با حاکمیت های قبلی مقایسه شود، به وضاحت مشاهده می شود که این حاکمیت از لحاظ تأمین آزادی های دموکراتیک، بیان نظریات و آزادی فعالیت سیاسی ومطبوعات آزاد به طور کلی ناکام بوده است.  به استثنای برخی از نشریه های محدود که ارگان های نشراتی سازمان های مخالف بودند، عملاً یک نشریه آزاد در افغانستان وجود نداشت.

·   پارلمان و فعالیت های پارلمانی و انتخاباتی برای یک دوره طولانی معطل شد. دکتاتوری حزب بر جامعه تأمین گشت و سیستم یک حزبی نتوانست مشروعیت را از کانال های عنعنوی – ملی افغانستان کسب نماید.  اگر در اواخر گام های در جهت تدویر انتخابات، فعالیت پارلمانی، نشر جراید آزاد و ایجاد سیستم چند حزبی برداشته شد، علت آن از ضرورت واقعی کشور ناشی نبود، بلکه تحت شرایط و مجبوریت سیاسی نظامی موجود در کشور به عمل می آمد که رهبری حزب علی رغم مخالفت های درونی و گاه مسلحانه به آن تن در داد. درحالی که اوضاع و احوال کشور مستلزم آن بود که محور صلح به وجود آید و همه مخالفان مذاکره، مفاهمه و کنار آمدن ها را به جای جنگ و ویرانی ترجیح دهند.

 

 ب- درعرصه سیاست خارجی

·   حزب دموکراتیک خلق در زمانی به قدرت رسید که جهان در شدت جنگ سرد قرار داشت. کمپ سوسیالیزم به رهبری اتحاد شوروی و کمپ کاپیتالیزم به رهبری ایالات متحده امریکا دچار تضاد شدید ایدیالوژیکی، اقتصادی – نظامی بود، هریک تلاش داشت طرفدارانی در گوشه های جهان به دست آورد. افغانستان بنابر خصوصیات ژئیوپولیتک واهمیت خاص منطقوی در گیرودار جنگ سرد، میدان مبارزۀ ابر قدرت ها قرار گرفت. نزدیکی بیش از حد با شوروی، قطع روابط سیاسی- اقتصادی با کشور های سرمایه داری، پیروی از ایدیالوژی مارکسیستی – لینینستی، تعقیب تزهای لینین در باره راه رشد غیر سرمایه داری، گذار از فیودالیزم به سوسیالیزم و یک سلسله اقدام های دیگر باعث شد که کشور بیشتر از گذشته از بیلانس برخورد های منطقوی و بین المللی خارج شود.

 

این امر زمانی اهمیت بیشتر کسب نمود که قطعات نظامی اتحاد شوروی به افغانستان وارد شد. حاکمیت ملی، تمامیت ارضی، استقلال، مصالح و منافع ملی کشور در معرض خطر تجاوز آشکار قرار گرفت. علی رغم عملکرد های شدید و قوی داخلی، کشورهای همسایه احساس ناامنی و ناراحتی کردند، سعی کردند که با سربازگیری از مهاجران افغان و مخالفان دولت جدید سد نیرومند مقاومت در برابر اتحاد شوروی و نفوذ بیشتر آن در منطقه ایجاد کنند.

 

·   کشورهای سرمایه داری و مخالف اتحاد شوروی به استناد موجودیت قطعات نظامی آن کشور در افغانستان تلاش کردند که با تمویل همه جانبه مخالفان، پای شوروی را در قضیه افغانستان گیر آورده، از طریق ادامۀ یک جنگ طولانی فرسایشی به تفوق در جنگ سرد در سطح جهان، دست یابند. بدین ترتیب افغانستان از توازن نیروها و سیاست ها محروم شد. خصلت عنعنوی عدم انسلاک و تعهد آن برعدم طرفداری از پیمان های نظامی مورد سوال قرار گرفت. نزدیکی و وابسته گی به اتحاد شوروی و مداخله شوروی در امور داخلی افغانستان به تجرید و انزوای سیاسی کشور از سوی منطقه و جهان انجامید. البته در جهان معاصر بدون دوستی با کشورها و تأمین روابط نمی توان به تنهایی ادامه داد؛ ولی روابط افغانستان در دو دهه اخیر با کشورهای سوسیالیستی، مخصوصاً با شوروی از نوع دوستی های مبنی بر احترام متقابل به تمامیت ارضی، استقلال ملی و حاکمیت ملی نبود. نوعی اتحاد ستراتیژیک بر ضد یک کشور دیگر بود که هدف از آن اشتراک در پلان های تخریبی و تقویه پایگاه عملیاتی برضد کشور سومی تلقی میشد. چنین مناسبات به طور طبیعی به تجزیه جامعه به طرفداران و مخالفان انجامید که مرز جدا کنندۀ آن خط درشت «اشرار» و «کفار» پنداشته می شد. نیروهای که در دو طرف این مرز قرار داشتند، بدون درنظر داشت منافع علیای ملی به جنگ و استخوان شکنی های بی لزوم مصروف بودند، ضربات، تلفات وضایعات جبران ناپذیر بردجامعه و ساختار های عنعنوی آن وارد آوردند.

 

·   در هر دو طرف، صفوف به حیث وسایل تخریب و کشتار مورد استفاده قرار گرفتند. وقتی تلفات بیشمار، تعداد قابل ملاحظه معلولان ومعیوبان، شهرهای ویران شده، مهاجران پراگنده در جهان، کشت زار های ماین، فرصت های ضایع شده، کینه توزی، نفاق ملی، عدم اعتماد، قوماندان سالاری، اختناق و جبر، ویرانی ها، سقوط تعلیم وتربیه وده ها مصیبت ازین نوع به حیث  پی آمد های سه دهه اخیر مشاهده می شود، به وضاحت این نتیجه  به دست می آید که مداخله خارجی در افغانستان و وابسته گی تمام عیار نیروها و احزاب چه نتایجی داشته است.

 

·   زمانی که کشورهای همسایه افغانستان خطر باالقوه تهدید شوروی را از نزدیک تبلیغ کردند، به عنوان عکس العمل سریع، به تنظیم روابط با نیروها و تنظیم ها آغاز نمودند. آنها گروه های قومی و مذهبی را هدف این مناسبات قرار دادند و کار عظیم سازمانی و تشکیلاتی دربین آنان پیش بردند تا در آینده از یک جانب بیلانس نظامی سیاسی در مقابل شوروی و حزب حاکم ایجاد شود و از جانبی هم هرنوع حضور منافع و سیاست های خود را در آینده افغانستان تضمین نمایند.  بدین ترتیب سالمیت و ثبات کشور به مثابه یک سرزمین واحد معروض خطرهای مداخله مستقیم وغیر مستقیم همسایگان واقع شد.

 

·   بعد از خروج قطعات نظامی اتحاد شوروی از افغانستان، اپوزسیون سیاسی وجود نداشت تا از طرق مذاکره و مفاهمه و قبولاندن نکات نظر خویش بالای حاکمیت گذشته به بن بست خاتمه دهد. با وجود کوشش های فراوان ملل متحد و آماده گی های مقامات کابل، پلان های صلح یکی پی دیگر ناکام ساخته شد. راه حل نظامی و حصول انحصاری قدرت دنبال شد. به هر حال بعد از تسخیر کابل توسط مجاهدان بازهم جنگ و مداخله در ابعاد جدیدی ادامه داده شد. شوروی دچار تنش های داخلی شد و نتوانست یا نخواست از طرفداران خود در کابل حمایت کند. در عوض مداخله توسط ایران وپاکستان تشدید شد.  افغانستان زخمی و خونین در بستر جنگ ها و زد و خورد های خونین تر، دیگر به دست مجاهدان افتاد و آنچه در رژیم های گذشته باقی مانده بود، در برخورد های تازه بکلی از بین رفت. 

 

·   با رویکار آمدن طالبان، افغانستان در حالی که برای مدت محدودی از ثبات نسبی برخوردار و دارای یک حکومت قوی مرکزی شد، در عرصه بین المللی به نسبت عدم رعایت حقوق زنان، خشونت و نقض حقوق بشر و موجودیت داوطلبان جنگی عرب و سایر کشورها مغضوب کشورهای خارجی و ملل متحد واقع شد.  این امر بیشتر از گذشته قوس صعودی انزوای کشور را تکمیل نمود. حوادث یازدهم سپتامبر در ایالات متحده امریکا و جنگ امریکا علیه جنبش طالبان بار دیگر افغانستان را در سرخط سیاست های جهانی قرار داد.

 

تأملی بر مسئله ملی در افغانستان

 وقتی مسئله ملی مطرح می شود، بلادرنگ صفحات پر افتخار و مملو از تأثر و تأسف تاریخ در برابر چشمان ما باز می شود.  افتخار از این که مردم افغانستان با آبیاری ریشه های جنبش خود انگیخته وخود جوش، هر خم و پیچ دوره های تاریخ را یک جا و دوشا دوش هم پیموده اند. تساند، تحمل، فداکاری، قربانی و ایثار، همکاری و هم گرایی در ایفای نقش جانبازانه به منظور حراست از نوامیس ملی و منافغع علیای افغانستان نصب العین مردم بوده است.

 

تاثر و تأسف از این که یک تعداد بیگانه پرستان و برتری خواهان با تکیه بردامن زدن افتراق دربین مردم، آنها را وسیله تطبیق خواسته های ناروای خود کرده اند، و خود نیز وسیله تطبیق نقشه های بعضی از دشمنان مردم شده اند.

 

مسلم است که انسان ها در مجموع به سبب معرفت و شناسایی به گروه ها، اقوام و قبیله ها تقسیم شده اند. هیچ امتیازی نسبت به یک دیگر ندارند. سیاه و سفید، عرب وعجم، پشتون و تاجک، هزاره و ازبک، بلوچ و نورستانی، فقط اهمیت معرفتی دارند و بس. زمانی که مسایل ملی و منافع علیای کشور مورد نظر است، طرح نظریات سمتی، محلی، قومی، مذهبی و قبیله یی در حالی که از ارشادات دین مقدس اسلام نیز فاصله دارد، انسان ها را به طرف کمال رهنمایی نمی کند. برعکس سبب رویارویی ها، سبک و سنگین کردن وزنه و نفوذ این و آن می شود، نیروهای واحد و منسجم را تقسیم می کند، تشتت، پراگنده گی و کشت وخون بار می آورد. در چنین حالت به عوض این که همه نیروها در یک صف واحد به سوی ترقی اجتماعی – اقتصادی سوق و مصروف شوند، در جدال ها، تفرقه ها، انتقام گیری ها وحتی برخورد های تباه کن متوصل می شوند. در تحلیل نهایی کشورعقب مانده، میراث های به مراتب عقب مانده تر، روحیۀ ملی ضعیف، عدم همکاری، بی اعتمادی و دشمنی  نصیب کشور شده، موجودیت یک ملت واحد را به مخاطره می افگند.

وفاق واتحاد ملی نیز در شعارها و اعلامیه ها  به دست نمی آید. این امر رعایت دقیق و انعکاس عملی حقوق و وجایب عمومی را می طلبد. دولت مردان مسوولیت دارند تا بیش از هرکس دیگر، اقدام های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، عمرانی و فرهنگی را به طور متوازن و متناسب در بین اقوام ساکن در کشور تقسیم و تعیین نمایند.

 

زمانی که به شکلی از اشکال حقوق بعضی از اتباع از لحاظ قومی نسبت به برخی دیگر ضایع و نادیده انگاشته شود در درازمدت سبب ضربات زیادی خواهد شد. یگانه نسخه اینست که خدمات متوازن فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و عمرانی در افغانستان می تواند تساوی حقوق اقوام را تأمین کند.

 

یک مسئلۀ درد آور اینست که شوونیست ها و برتری خواهان، احراز کرسی های وزارت یا منصب های دولتی را معیار تساوی حقوق شمرده و پیوسته بر کسب آن اصرار می کنند. در حالی که در واقع این کلان ترین جفای جبران ناپذیر به حق همان قومی است که به چنین نماینده گان میدان عمل و تبارز میدهند. اگر فی المثل نمایندۀ یکی از اقوام بالنسبه عقب مانده در مقام وزارت یا صدارت یا پارلمان احراز موضع نماید و به ثروت و نعمت دست یابد، آیا میتوان گفت که حقوق آن قوم پرداخته شده است؟ هرگزنه. منظور از تساوی حقوق، تسجیل و تعمیل قانونی برابری همه باشنده گان یک سرزمین بدون امتیاز، توزیع مساویانه نعمات، تقسیم عادلانه کارفزیکی و دماغی، تأمین رشد و ترقی متوازن اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی می باشد. این اصل، زمانی تحقق می پذیرد که در سطح ملی یک پلاتفرم سراسر وطنی ایجاد شود که هدف آن اعتلای همه جانبه وطن واحد به حیث یک کل مدنظر باشد.  کشور های بزرگ از لحاظ ساحۀ خاک و هم از لحاظ اقتصاد این مسئله را به طور بنیادی حل کرده اند. ایالات مختلف، اقوام مختلف و حتی مهاجرانی که مسکن گزین شده اند، از آنجایی که در مناسبات نسبتاً عادلانه اقتصادی، اجتماعی قرار گرفته اند، خود را عضو متساوی الحقوق یک مجموعه کل می نامند.                                                            

 در کشور ما بعد از رخداد ثور، ایجاد تشنج در بین ساکنان افغانستان به طرز مرموزی رونق داده شد. آگاهانه یا نا آگاهانه بخش هایی نسبت به دیگران برتر و والاتر جلوه داده می شدند.  روس ها نیز تلاش کردند تخم کینه و نفاق ملی را در کشورهر چه بیشتر پخش نمایند.

 

در گذشته نیز بعضاً حتی در پارلمان دوره دموکراسی و در برخی مجالس مهم کشوری مسایل ذوقی و سلیقه یی با ضریب های ملی انعکاس داده می شد؛ ولی از آنجایی که وطن دوستی و تعالیم اسلامی محرک قوی مردم افغانستان بود، تقلا های استفاده جویانه شوونیست ها از خاطره ها فراموش می شد و کمترین طرفدار به وجود نمی آورد. واقعاً تأسف آور است که ندانستن زبان یک قوم سبب برطرفی وزیری از طریق پارلمان شود. پارلمان ها عمدتاً باید مسایل سرنوشت ساز کشور را مطرح و ارزیابی کنند. راه های انکشاف و ترقی را جستجو و از طریق حکومت تحقق بخشند.  انحراف اذهان به مسایلی که مفت هم نمی ارزد، جز تمایلات شو ونیستی، خود خواهی و نفی دیگران چیز دیگری نمی تواند باشد.  اگر یک وزیر لسانی را نمی داند، واقعاً عیب است، باید رفع شود ولی هرگز وهرگز معیار نیست.  تخصص، کاردانی، خدمت گذاری، تقوا، پشت کار و مفکوره متعالی برای ترقی و تعالی کشور باید معیار گزینش ها باشد.

 

وقتی این یادداشت ها رامی نوشتم، اتفاقاً تاریخ افغانستان در پنج قرن اخیر نوشتۀ « میر محمد صدیق فرهنگ» را مطالعه نمودم. در اخیر کتاب بحث های پر تعجب و دلایلی برای رد و قبول نظریات همدیگر جلب توجه نمود. سوال اساسی این جاست که باید خطاب به نویسندگان و روشنفکران افغانستان که مصروف چنین مسایل اند، گفته شود:

برادر اثبات اصیل بودن، صاحب قدیمی مملکت بودن، قدیمی ترین باشنده کشور بودن و تبارز عصبیت های قومی چه چیزی را ثابت می کند و کدام درد این کشور را دوا خواهد کرد؟ چه زیبا گفته اند: که ته وایی چه زه یم، اوکه زه وایم چه زه یم، نه به ته یی نه به زه یم.  او که ته وایی چه ته یی، که زه وایم چه ته یی، هم به ته یی هم به زه یم. در واقع چه درس بزرگی. به آن کاری نباید داشت که چه کسی و از کدام قومی این سخنان ارزشمند را گفته است. هدف این است که چه زیبا و چه به جا گفته است. برای ارزیابی یک نقش اجتماعی، سیاسی، اثبات تعلق های فامیلی، قومی و قبیلوی ضرور و لازم نیست. تفکر ملی حق انحصاری هیچ یک از اقوام نیست تا تحقیق شود که آیا فلان کس بدان تعلق دارد یا ندارد.  ارزیابی مؤثر و مفید آن است تا تفکر وی در بارۀ وفاق ملی و ابراز حقایق موجود تاریخی بررسی شود.

 

تاریخ و سر نوشت در برابر همه این سوال را قرار داده است. آیا صرف نظر از تعلق ها وعصبیت ها، بدون خود خواهی ها برتری خواهی ها، بر مبنای واقعیت نگری باهم متحد باید شد وکشتی شکسته مردم کشور را به ساحل مقصود رسانید؟  و یا با دامن زدن نفاق و شقاق، اثبات برتری و اصلیت خودی، نفی دیگران بار پرابلم های کشور را سنگین تر کرد؟ در افغانستان اقوام محدوده و کیفیت های ناهمگون دارد. خصوصیات اتنیکی، استه تیکی و روحی اقوام گوناگون، به درجه های مختلف ناهمگون و حتی گاه متناقض یک دیگر است. بدون شک این کیفیت درعملکرد های اجتماعی و جمعی انعکاس می یابد. در کشور طوری که در دیگر جاها و در غرب استنباط می شود، رشد ملی به سرحد یک ملت کامل یا در سطح سایر ملت ها تکامل نکرده است.

 

اگر کشور گلستانی تصور شود، هر رنگ و گل، هر بته و شاخچه این باغ زیبایی خاص دارد و به جای خود مقبول و زیباست. تنوع و اختلاف رنگ و گل، بته و شاخچه وغنچه در واقع اثبات وجود گلستان است و نه نفی آن. اگر قرار است این باغ حفظ شود؛ باید از هر گل و رنگ و هر بته و شاخچه مواظبت شود. حتی گل های که آسیب پذیر اند ویا تعداد آن به مرور زمان و جفای ایام کمتر شده می رود، باید مورد توجه خاص قرار داده شود و از ضیاع آن قطعاً جلوگیری شود.  درغیر آن گلستان با همه زیبایی وتنوع، معروض خطر نابودی قرار می گیرد.

 

کسانی که افغانستان را برای افغانستان می خواهند باید ازین قاعده اساسی طبیعت پیروی کنند. گلزاری که تنها گل سیاه، سفید یا سرخ داشته باشد، گلستان نیست، سفیدستان، سیاهستان، یا سرخستان خواهد بود وبس.این امر درهیچ یک از کشور های جهان موجود ومعمول نیست و در آینده نیز نخواهد بود.  در تاریخ جهان برخی ها مانند هیتلر و دیگران تلاش های ناکامی انجام دادند تا به رویای سچه سازی ملیت واحد برسند که علی رغم کشتارهای خونین، دسترسی به آن ممکن و متصور نشد و تجربه تلخ و ناکام از آب بدر آمد.

 

متأسفانه در تاریخ گذشته ما، امتیاز طلبی های قومی و قبیله یی تشنج های جدی را در سر راه تشکیل و تبارز یک ملت واحد به وجود آورده است. اگر تلاش شو که از طریق محو ونادیده انگاشتن ارزش های تاریخی و فرهنگی  یکی ارزش های فرهنگی و تاریخی دیگری تقویه و برجسته شود، کار نادرست وحتی جابرانه وظالمانه صورت گرفته است. یا اگر سعی بعمل آید تا با نفی عاملانه حقوق یک قوم، دیگری از امتیازات برخوردار شود، بازهم عمل نادرستی انجام یافته است.

 

فکر می شود نسل روشنفکر امروز حق ندارد تا انگیزه های کاملاً شخصی، خودخواهانه وشوونیستی اشخاص و گروپی از اشخاص را درمورد مسئله قومی ملاک عمل و برخورد قرار دهد. ازین نوع موضعگیری  دو حالت بروز می کند: این که خود رادر قطار مظلومان قرار می دهد. عکس العمل را برپایه کینه جویی و انتقام گیری پی ریزی می نماید. این پیش آمد تعصب، بغض، عداوت و زدوخوردهای خونین در قبال دارد. و یا این که در قطار گروه جابر و امتیاز طلب قرار می گیرد، دنبال کژ اندیشی و جعل کاری تاریخ به نفع و اثبات عملکرد خویش گامزن می شود.  درین جاست که انقطاب ملی و حد اقل انقطاب روشنفکری منجر به تدارک طرفداران در هر دو جناح می شود و پرابلم های موجود را ازدیاد می بخشد.  برخورد جزمی با مسئله ملی البته کشمکش هایی را در سطح عوام بار آورد و،کشور را از حل اساسی ترین وظایف نوبتی در راه رشد باز داشت. 

 

به نظر می رسد در اوضاع موجود که انقطاب های خونین در سایر عرصه ها کشور را در لبه پرتگاه نابودی قرار داده است، برجسته سازی مسئله قومی به عنوان یک مسئله امتیازی به نفع این یا آن گروه قومی جفای بزرگ تاریخی وجنایت عظیم ملی محسوب می شود.

 

روشن فکر امروز صرف نظر ازین که به کدام یک از اقوام تعلق دارد، مکلف است تا جامعه را به واقعبینی وتوسل به وجوه اتحاد ملی مردم افغانستان تشویق و ترغیب کند. البته پژوهش و تحقیق و ارزیابی تاریخی درمورد پیدایش، قدامت محل زیست، تعداد، فرهنگ، دست آورد ها و سایر ارزش های ملی، اقوام جداگانه که به منظور روشن گری وشناخت و معرفت صورت می گیرد، جایز و درخور اهمیت است. اما استفاده و سؤاستفاده از قدامت های تاریخی ملی و ارجحیت های لسانی و فرهنگی به حیث حربه علیه دیگران وبه منظور کم بها دادن ارزش های آنان عمل ناردست، غیر واقعبینانه وغیر مسوولانه می باشد.

 

باری دانشمند افغان داکتر علی رضا غزنوی دریکی از مقالاتش در ضمیمه جلد دوم تاریخ فرهنگ نوشته است:« افسانه قبیله برتر را گاو خورد و خاک نژاد آرین را باد برد ... نباید درین سر مویی شک داشت که در جهان هیچ گاه قوم و قبیله برتری وجود نداشته و نه هرگز ملیت و قومی به وجود خواهد آمد که از ملیت ها و اقوام دیگر برتر باشد... ادعای برتری نژادی دیگر در دنیای امروز خریدار وهوا دار خرمند و انسان منش ندارد. سخنی که نه عقل و خرد آن را می پذیرد و نه علم و دانش به ثبوت آن برمی خیزد و نه اخلاق و وجدان بشری به تائید آن مایل باشد، چرا باید گفت... در افغانستان هم هیچ قومی برقوم دیگر برتری ندارد.هیچ قومی از قوم دیگر اصل تر نیست و نه هیچ قومی کم اصل  وبدگهر و ناپاک نهاد است.»

 

موصوف در مقاله دیگری در همان کتاب می نویسد:« علی الاجمال بنده بر آنم که علی الاصول کالبد شکافی اقوام بیهوده است.  بنابر فورمول مقبول (هرکس از افغانستان است، افغان است) هر کس را که از افغانستان است، افغان باید شناخت از هر قومی که باشد، بدون هیچ تبعیض، چه زبانی، چه مذهبی و چه منطقوی و هر کس که از افغانستان نیست نباید افغان شمرد. چه پشتون باشد، چه هزاره، چه ازبک، چه نورستانی وغیره .... ما فرزندان افغانستانیم و(وطن ما به جای مادر ماست) افغانستان همین است که هست نه یک وجب کمتر و نه یک وجب بیشتر .... بنده پیشنهاد می کند که نویسنده گان وطندوست از کلمات چون(اصل)،(واقعی)،(سچه) و امثال آن در پیش و پس کلمه افغان به حیث صفت اجتناب ورزند... درین اصل واجب الاحترام نباید کوچکترین تردیدی به خود راه داد که هیچ فرد افغان از افغان های دیگر«افغان تر نیست». 

 

اکنون زمان ضرورت تحکیم وحدت و وفاق ملی را بیشتر از گذشته و با شدت هر چه تمام تر برجسته می سازد.  با وجودی که فورمول مقبول(هرکس از افغانستان است، افغان است) عمر درازی دارد ولی بازهم شاید تا آینده های دور کشور مصداق و ضرورت خود را حفظ کند.

 

نتیجه گیریها

·  مردم یک کشور- درهر حال صاحب و مالک سرنوشت  خویش و عامل عمده در اجتماع، ساختار دولتی و برنامه های کشور است.  بدون اشتراک آنان در عملکرد های اجتماعی، بزرگترین تدابیر با پشتوانه های نظامی- اقتصادی وسیاسی محکوم به فناست. بدترین و بد نام ترین زمامداران تاریخ گذشته و زمامداران معاصر افغانسان علی رغم همه خلاف رفتاری ها، درحالی که دود از دماغ مردم بر آورده اند، به میزان های متفاوت به عمده بودن عامل مردم اعتراف داشته اند. لذا ظلم و جبر، عقب مانده گی های فرهنگی و اقتصادی، کشتن و کشته شدن عامل ازلی نیست، بلکه محصول عوام فریبی ها و مکر و هیلۀ زمامداران می باشد که از طریق دامن زدن به آن از اتحاد ویگانه گی ملی جلوگیری کرده اند.  مسئله سازی ه اکرده اند و اذهان عامه را از بی کفایتی های مسوولان منحرف نموده اند.

·  متأسفانه مردم درهر دوره اختناق آماج بدترین تلفات وضایعات بشری و مادی قرار گرفته و هیچ گاه از نیروی خود در تغییر اوضاع استفاده  نتوانسته اند. عوام و خواص جامعه که در تغییر شکل روان اجتماعی مؤثر اند، استقامت های اساسی فعالیت مردم را به آنان شناسایی نکرده و آنان را پیرامون رفع پرابلم ها بسیج نگردانده  اند. بدبختی بزرگتر آنست که بخشی از مردم و فرزندان آنان، درحالی که در واقع با برنامه ها و اجراآت رهبران و زمامداران مخالف نیز بوده اند، به حیث وسیله درکشتن و کشته شدن مورد استعمال قرار گرفته اند.  به عباره دیگر این خود مردم بوده است که پایگاه اجتماعی نیرو و حزبی را تقویه نموده، در درگیری های جانبدارانه، عامل قتل و کشتار خود و دیگران شده اند.  شاید نتوان مقابله و مقاومت مردمی را علیه زمامداری یا رهبری (درحالی که دشوار نیست و ممکن هم است) برانگیخت، اما صدور فتوا ها، قطع رابطۀ سازمانی و تشکیلاتی، اعتراض  وغیره کارهای معمول وسهل الوصول درین راستاست.                                                                                     

·  شوونیست ها با پوشش اهداف اصلی قدرت طلبانه مسایل ملی، قومی و سمتی را مطرح نموده عده یی را به طرفداری خود جلب می نمایند. اگر این عده در عقب شعار های دلفریب و مزورانه آگاهانه گام بردارند و شرط و شروطی را در باره همکاری خود به میدان آورند، به یقین می توان گفت که صلاحیت بی حد در استعمال نیروها محدود و محدود تر می شود.                                                                                                  

·  کشور ما با وجودی که سابقه تظاهراتی، اعتراضاتی، بایکات و قطع روابط و اظهار صریح مخالفت را با کانون های قدرت ندارد، اکنون وقت آن فرا رسیده که مردم به تقلاهای عوام فریبانه و فاقد بنیاد گوش ندهند.  به طور فشرده و یک پارچه دست رد به سینه سؤ استفاده گران و فرصت طلبان بزنند.  صفوف آنان را ترک گویند، با آنها هیچ نوع همکاری نکنند و آنها را از پایگاه اجتماعی محروم کنند. درین صورت دامن جهل سالاری، جنگ سالاری و استحمار از جامعه برچیده می شود.                                                                       

·  دربرخورد های سال های 1992 میلادی درکابل و برخی نقاط دیگر مشاهده شد که مسئله قومی به طور مصنوعی، روپوش قدرت طلبی و کرسی پرستی قرار گرفت. جنگ همه علیه همه آغاز یافت که بازنده گان آن مردم افغانستان بودند. روزانه ده ها نفر از کوچه و بازار از جانب تفنگ داران حریف جمع آوری و به عنوان اسیران جنگی تبادله می شدند. در حالی که این به اصطلاح اسیران هیچ وابسته گی ای به تفنگ داران نداشتند.

·  بدترین صحنه های ضد بشری و ضد انسانی زمانی مشاهده می شد که انسان های عادی شهری به جرم تاجک یا هزاره یا پشتون بودن مورد آزار واذیت و شکنجه قرار می گرفتند. اینست که توسل به چنین کردار نه تنها شایسته یک نیروی سیاسی نمی باشد، بلکه سقوط انسانیت است و زشت ترین چهره  انسان در لباس گرگ را به نمایش می گذارد. 

·  هر بررسی تاریخی در باره عملکرد دولت ها و دولتمردان زمانی ارزش واقعی دارد که گام مؤثری در ارتقای شعور ملی بردارد. روشنگری بی طرفانه و بی غرضانه را به ارمغان آورد. خواننده یا شنونده را روشن کند؛ مددگار او باشد. بررسی باید روشن گر عمل آگاهانه و واقعبینانه ملت در گام گذاشتن در تکامل جامعه و تاریخ باشد. بررس غیر واقعبینانه و سود جویانه در تبارز تنگ نظری ها و برتری خواهی ملی نه تنها مؤثر و مفید نخواهد بود، بلکه به درجه نفوذ و تأثر خویش در کتله های مردم، راه رسیدن به کنه واقعیت ها را دشوار می کند.

·   هر قدر تاثیر پذیری از بیگانگان زیادباشد و به هر پیمانه ای که از اندیشه های عاریت گرفته شده و وارداتی پیروی شود، به همان اندازه خلا بین مردم و نیروهای رهبری حاکمیت عمق و پهنا می یابد.  درصورت دیر پا شدن این وابسته گی ها خود بیگانه گی ملی و بیگانه پرستی رایج می شود، هویت و اصالت ملی و تاریخی کشور در معرض خطر نابودی قرار می گیرد.

·  بیگانگان هیچ گاه و در هیچ صورت «دایه های مهربان تر از مادر» برای یک کشور بوده نمی توانند. به صورت حتمی و ضروری چشم داشت های معین از دوستی ها و ابراز علاقه مندی های فریبنده دارند. نباید تحت هیچ شرایطی منافع ملی و مصالح علیای کشور، استقلال، تمامیت ارضی و فرهنگ تاریخی را در ازای کمک ها ومساعدت های بیگانگان مورد معامله قرار داد.

·  هر اندیشه عاریتی و جدا از سیر عادی تکاملی زنده گی، عنعنات رسوم و فرهنگ ملی، به هر اندازه ای که شدت وقوت داشته باشد، دیر یا زود طرد می شود و جاگزین تفکر معنوی وملی نمی تواند شد. لذا تکیه اساسی و تکیه گاه واقعی و دور از گزند سقوط وفنا، عنعنه پسندیده مردم، فرهنگ آبا و اجداد کشور است ولاغیر. البته تاثیر پذیری لازم و ضرور از فرهنگ جهانی در مطابقت با فرهنگ ملی و تلفیق عناصر مثبت و متقابلاً مؤثر هر دو نباید از نظر دور شود. سنت های زیبا و پویا حفظ و تقویه  و با سنت های ناموافق و دست و پاگیر وداع شود. تشخیص و تفکیک این دو بخش کار مهم تر از موشگافی است.

·  اکنون زمان آن فرا رسیده است مه مردم با چشمان باز و با به کار گیری درایت وخبره گی بیشتر به کناره جویی از آنچه درمورد سرنوشت شان رقم زده می شود، خاتمه دهند.  اگر جریان علاقه مندی و سهم گیری فعال درعملیه سیاسی – اقتصادی و اجتماعی از جانب مردم تامین و تسریع شود، سد نیرومندی در برابر را ه یابی شخصیت های ساخته گی و وارداتی و بدون استحقاق در اداره ومقام های مربوط به آن ایجاد میشود.  برعکس شخصیت های عامل، فداکار، آزموده و پرورش یافته در مکتب مردم، پیش کشیده می شوند و به این ترتیب به بحران ها و اختناق های خونین و باز دارنده ترقی و تعالی کشور خاتمه داده می شود. 

·  تشکیل یک ملت و تکامل آن مستلزم آنست تا بر وجوه اتحاد و یک پارچگی همه باشنده گان کشور تکیه صورت گیرد و رشد و بسط همه جانبه آن تامین شود. وجوهی که تا آخر رشد و تکامل جامعه ما را تأمین خواهند کرد، عناصری مانند اسلام، ارزش های ملی، واقعبینی و دموکراسی است. گره گشای پرابلم های انباشته شده سه دهه اخیر و آغاز رفع و دفع یک یک آن تامین سهم گیری همگانی، جلب مساعدت های اقتصادی و مالی بین المللی و ترجیح ارجحیت های ملی، فرهنگی همه ساکنان افغانستان می باشد که با کنارزدن جنگ و جنگ طلبی ها و دفع و طرد روحیات مربوط به آن همه مردم بدون تبعیض و امتیاز دست به کار شوند و ویرانه های کشور را به آبادی ها مبدل کنند. عجالتاً راه دیگری برای غلبه بر ناملایمت های فرهنگی، ملی،اقتصادی واجتماعی کشور کم از کم از نظر نگارنده وجود ندارد.

                                                                                                                    ختم.