به حرف هایش که دلفریب بودی، گوشش دادندی، برایش کف زدندی و هیاهو برپا نمودندی. او، در میان حیوان های بی زبان جنگل جایی و مقامی دست و پا کردی و بلی قربان های زیادی را در خدم و حشم خویش جای دادی تا از حیوان های جنگل باج  بگرفتی و زنده گی طفیلی و زالو وار شانرا رونق دادندی. کار به جایی کشیدی که نزدیکان این عوام فریب در دور و نزدیک جنگل و در اقلیم های دور تر قصر های زیادی آباد کردندی  که تا روز مبادا را در آن جا به سر برند.

هرروز حیوان های جنگل به بی کفایتی این سرکرده و خوش باوری های خود پی همی بردندی و در دامی که خود درست کرده بودندی، بیشتر بند همی آمدندی و زار و نزار همی شدندی. در عوض لاشخواران و جیره خواران سبک سر جنگل و زاغ و زغن هایی که در اطراف او جا گرفته بودندی، هر روز فربه تر می شدندی و شب روز به دعای سلطنت شیاد و بقای حاکمیت شان مشغول. اما باشنده گان جنگل دهنکده که از تنگی روزگار دست از جان کشیدی و به دنبال لقمه نانی سرگردان بودندی، دیگر به وعده ها و فریب کاری های سرکرده و اطرافیانش دست از پا خطا نمی کردندی و برایش هیاهو و غوغا نمی نمودندی.

برخی از هم کاسه های سرکرده که نصیبۀ شان کمتر شدی، یا به گونۀ با نوکران نو، تعویض شدی، دهن به وضع و نصحیت باشنده گان جنگل باز و مشت های پوشیدۀ سرکرده را بیش از پیش باز و بازتر کردی. دیگر کسی از سرکرده پیروی نمی کردی و به سخنان وی گوش فرا نمی دادی.

روزی سرکرده چاره ای اندیشیدی و به رفیقان و رقیبان پیام فرستادی که در فلان روز، گردهم آیند که سخنان ناگفته دارد و با اهل وطن شور و مشوره. آن روز رسیدی و از هر گوشه و کنار، خوانده و ناخوانده فرا شدی و در انتظار موکب سرکرده لحظه شمار. سرانجام، سرکرده با خیل خوبان، خدم وحشم و سر رشته داران شرفیاب شدی و به سخنان تکراری، عوام فریبانه و مسخره، دهان گشودی. دعوت شده گان غریو و داد فریاد کردی که از وقتی که تو درین سرزمینی دمی به آرامی نیاسودیمی و نان در دسترخوان فرا چنگ نی. تو به دزدان آب و نان ما پرونده دادی و آنان را چون دزدان چراغ به دست به مال و آل حاکم گرداندی. رنگ از رخ سرکرده پریدی و چابک چابک به لب های از هم گسسته از شاخی به شاخی پریدی، از هر چمنی سمنی بیاوردی و از جمع دور گشتی. زاغ و زغن های چرب آلود و پشم آلود به روال گذشته شاد باش ها و مرحبا گفتندی و او را ترغیب کردی که سخنان تو در دل مردمان این مرزبوم نشست و این هیاهو از برای ترغیب تست. کمر بسته دار و به خدمت پافشاری کن هرچند در دل گفتندی که ترا این کار و بار شایسته نباشد.

"آورده اند که: بوزینه یی درودگری را دید که بر چوبی نشسته بود و آن را می برید و دو میخ پیش او،هرگاه که یکی را بکوفتی دیگری که بیشتر کوفته بودی برآوردی، در این میان درودگر به حاجتی برخاست، بوزینه بر چوب نشست از آن جانب که بریده بود، بیضه های او در شکاف چوب آویخته شد و آن میخ که در کار بود پیش از آنکه دیگری بکوبد برآورد، هر دو شق چوب بهم پیوست، بیضه های او محکم در میان بماند، از هوش بشد. درودگر باز رسید وی را دست بردی سره بنمود تا در آن هلاک شد و از اینجا گفته اند: درودگری کار بوزینه نیست" یا ترکانی در بیزو کار نه دی.