نقش امریکا در ملت سازی        

                                               از جرمنی تا عراق

 

از نشرات رند- RAND  

ترجمۀ خلیل رومان

 

 

پیشگفتار مترجم

نوشتۀ "نقش امریکا در ملت سازی از جرمنی تا عراق" پژوهش معتبری است. نویسنده گان، جریان مداخلۀ امریکا و متحدان را در کشورهای مختلف بررسی کرده و درس های مهمی بیرون کشیده اند. این درس ها بی هیچ شکی برای برنامه سازان پس در جنگ خیلی ها سودمند تواند بود. 

 

افغانستان پس از جنگ و با تعبیری در حال جنگ، از این نتیجه گیری ها استفادۀ بهینه می تواند کرد. با درد و دریغ، در سال های اخیر معمول شده که تحلیل گران افغان، کمتر از حقایق و آمار و نقش آن در گذار دموکراتیک استفاده  کنند. ذهن گرایی و فرار از حقایق به حدی رشد کرده که ارزیابی ها را جانب دار و یک طرفه می نمایاند. باور به موسسه ها و نهادهای تحلیل گر در نهایت کمی قرار دارد. حادثه آفرینی، هتک حرمت، توهین و تعرض به حریم شخصی، افاده های عوام پسند، باب روز شده است. در چنین فضایی کسی به پژوهش علمی ارزش نمی دهد. عوام زده گی ذهن و دماغ تحلیل گر ما را چنان پر کرده که بی هیچ مانعی روش شفاهی- رسانه یی باب روز شده است. کلی گویی و انتظار به رسیدن نتیجۀ از پیش معین شده، جریان تحقیق را پر رنج کرده است. روش سیاسی سازی تحلیل و تلقین باور به آنچه تحلیل گر ما فکر می کند، نقد و سره سازی را از میان برداشته است. در نتیجه دگراندیش تحمل نمی شود. ادبیات پر نیش و بی موازنه تا سرحد مبالغه و غلو رشد کرده است. تبلیغات یک طرفۀ خودی، نوعی شخصیت کاذب ایجاد کرده است. خود بزرگ بینی در هرعرصه و از جمله در عرصۀ پژوهش عملی، توان دید واقعیت ها را از ما گرفته است.

 

در چنین وضعیتی، مطالعۀ نوشته های تحقیقی، بدون شک غنیمت عظیم است. از این اثر دریافتم که افغانستان به رغم ادعاهای عوام پسندانه، از کمک های خارجی بسیار ناچیز و غیر قابل مقایسه، مستفید شده است. ایالات متحده و متحدان آن در افغانستان 25 مرتبه پول کمتر و 50 مرتبه سرباز کمتر، نسبت به  کوزووی پس از جنگ، در مقایسه و بر اساس سرانۀ جمعیت این کشورها کار گذاشته اند. افغانستان یگانه کشوری است که از کمک های مالی جامعۀ جهانی، در مقایسه با سایر کشورهایی که امریکا و همراهان به آن ها مداخله کرده، کمترین رقم را دریافت کرده است. اشتباه های که در این کتاب به آن اشاره شده، به گونۀ روشن آن در افغانستان بار دیگر تکرار شده است؛ نبود وحدت فرماندهی در میان قوای نظامی امریکا و ناتو، در میان آن ها و نظامیان افغان، نبود وحدت فرماندهی در کارهای ملکی بین آنان و آنان با جانب افغان، یکی از نتیجه گیری های ناکامی ملت سازی و دموکراتیک سازی این کشور است. تقویه نکردن نهادهای دموکراتیک، بی اعتنایی به ایجاد نهادهای مورد نیاز، ناکامی در تامین عدالت به قربانیان جنگ، تنبلی در ایجاد قدرت برتر در چارچوب دولت افغانستان، بی توجهی به بازسازی فوری زیربناهای تولیدی و سرانجام درآوردن افغانستان به عنوان مصرف کنندۀ محض از اشتباه های کلانی است که هم جانب افغانی و هم جوانب بین المللی مرتکب آن شده اند. قابل یاد آوری است که افغانستان بنا بر نبود روش مستدام استفاده از ارزیابی نیازها براساس ارقام و آمار، و به سبب نداشتن مدیران دارای دیدگاه دورنمایی، به روش ها وفورمول های وارداتی خارجی تکیه بیشتر داشته است. خارجی ها نمی توانند، دایه های مهربان تر از مادر برای هیچ کشور دیگر، از جمله افغانستان باشند. آن ها برنامه ها و ستراتیژی های خود را دارند که باری نمی تواند با برنامه های رشد وانکشاف کشور در کل هم آهنگ و دمساز باشد. به عبارت دیگر روز گذرانی و دفع الوقت کردن، ماهیت اقدام های جانب افغانی و خارجی را در بیش از یک دهۀ اخیر تشکیل می دهد.

 

امید است، خوانش دقیق این نوشته و نوشته هایی از این دست، برنامه سازان و مدیران کشور را کمک کند که برنامه های شان را با دید دورنمایی و تحلیل نیازهای دارای اولویت طرح و عملی کنند. در عین حال آرزو دارم این نوشته محرکی برای محققان افغان در آفرینش آثار و نوشته های بنیاد شده بر ارقام و آمار واقعی باشد تا ذهنیت اجتماعی ملهم از آن در بستر درست و واقع بینانه قرار گیرد.

خلیل رومان

سنبلۀ 1391

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل اول

 

 

مقدمه

ایالات متحدۀ امریکا، پس از پایان جنگ سرد، در پیشبرد عملیات های پس از درگیری ها یا نا آرامی های داخلی، سرمایه گذاری های مهم نظامی، سیاسی و اقتصادی کرد. در بارۀ جنبه های مختلف این عملیات، مطالعه ها، مقاله ها و گزارش های زیادی نشر شده، اما بیشتر آنها بر دوران جنگ سرد متمرکز بوده است. در این نوشته، تجربه های ملت سازی پس از سال 1945 نشان داده می شود؛ نتیجه های این عملیات، تحلیل و تجزیه و مقایسه می شود؛ درس های مهم و تجربه های خوب آن برجسته و سپس پیشنهاد می شود که این درس ها در آزمون هایی که در حال حاضر در برابر برنامه سازان عراق قرار دارد، چگونه مورد استفاده قرار داده شود.

در57 سال گذشته، مفاهیم زیادی در شرح فعالیت هایی که برای تحلیل و تجزیه جست و جو می شد، استعمال شده است. عملیات جرمنی وجاپان، "اشغال" نامیده شد. درعملیات سومالی، هایتی و بوسنیا، عبارت " ماموریت حفظ یا اجرای صلح" استعمال می شد. ادارۀ فعلی ایالات متحدۀ امریکا ترجیح داد که به عملیات پس از درگیری درعراق و افغانستان، مفهوم" با ثبات سازی و بازسازی به کار برد. در همۀ این قضیه ها، منظور استفاده از قوۀ نظامی برای پشتیبانی از یک پروسۀ دموکراتیزه کردن بوده است." اشغال، حفظ صلح، تامین صلح، با ثبات سازی و بازسازی" دایرۀ این چنین عملیات را به طور کامل دربر نمی گرفت. همچنان ملت سازی نیز چنین باری را حمل نمی کرد، اما باور داریم که به طور فشرده به طرح یک رشته فعالیت ها و هدف های مورد بحث نایل شد.

برای بررسی، هفت مورد تاریخی انتخاب شده است: جرمنی، جاپان، سومالی، هایتی، بوسنی، کوزوو و افغانستان. این ها، مثال های برجستۀ پس از جنگ دوم جهانی اند که قوای نظامی امریکا در آن ها، برای پشتیبانی دموکراتیک سازی استعمال شده است. مزید بر این، این ها مشمول اختلاف داخلی درعرصۀ ملت سازی و کاربرد اساسی منابع، قوای بشری و پول، نیز بودند. کامیابی به عنوان توانایی در ایجاد و تحول موسسه های پایدار دموکراتیک تعریف شده بود. تجربۀ استعماری امریکا در فلیپین را شامل نکردیم، زیرا تحول اجتماعی آن مستلزم کار چند نسل بوده است. همچنان اشغال استرالیا پس از جنگ دوم جهانی را نیز نیاوردیم، چون باور داریم که درس های آن به گونۀ وسیع مشابه به درس های جرمنی و جاپان می باشد. در عین حال، مداخله های جنگ سرد در کوریا، ویتنام، جمهوری دومینیکان، لبنان و پانامه را به سببی نظر انداز کردیم که کوتاه مدت بودند و هم هدف های محدود سیاسی داشتند.

بررسی های موردی به ذات خود طوری گزیده شده که پالیسی های" بیشترعملی" را برای دموکراتیک سازی در اختیار بگذارد. برای رسیدن به این مقصد، راه واحد رسیده گی به هر قضیۀ موردی را قبول کردیم. در هر مثال، اول، طبعیت و سرشتی را که منتج به ختم درگیری شده بود، شرح دادیم. دوم، به شرح دایره و وسعت مشکل، اقدام شده است. برای نمایش بهترین تجربه ها، به مقایسۀ حجم آزمون هایی که ایالات متحده امریکا در جریان قضیه های موردی با آن ها مواجه بود، نیاز احساس می شد. برای این کار، آزمون های امنیتی، مسایل بشری، اداره و مدیریت، مسایل سیاسی و اقتصادی را که امریکا در پایان درگیری با آن سروکار داشت، تعیین کردیم. سوم، به توضیح موافقتنامه های بنیادی و برنامه های قبول شده در جریان عملیات پرداختیم. به ویژه، نقش امریکا، سایرکشورها و سازمان های بین المللی که در مدت بازسازی متعهد شده بودند، توصیف شد. چهارم، چگونه گی انکشاف هرعملیات با گذشت زمان، چگونه گی تثبیت محیط امنیتی، وضعیت بشری، چگونه گی ساختار ادارۀ عامه و انکشاف دموکراتیک کردن و پیشرفت بازسازی اقتصادی مورد آزمایش قرار داده شد. سرانجام، هرعملیات ارزیابی شد. سپس، با استفاده از بررسی عملیات مختلف، درس های بیشتر مهم و زود رس ملت سازی را جمعبندی کردیم.

در فصل آخر، این درس ها برای کاربست در عراق سفارش شد. در گام اول، آزمون هایی که امریکا در بازسازی عراق به آن ها مواجه بود، امتحان شد. سپس بر اساس بهترین عملیه ها از بررسی های موردی عملیات، سفارش های مربوط به برنامه های شاید بسیار موثر برای ساختن عراق از نظر اقتصادی سالم و دموکراتیک آماده شد.

 

 

 

 

 

 

فصل دوم

جرمنی

 

جنگ دوم جهانی، در تاریخ اروپا خونین ترین درگیری بود. میلیون ها سرباز و ملکی در میدان ها یا درکمپ های نازی های جرمنی کشته شدند. در می 1945، جرمنی بدون قید و شرط به امریکا، اتحاد شوری و بریتانیا، تسلیم شد. متفقان از پیش به اشغال نظامی جرمنی مصمم شده بودند. امریکا، بریتانیا و فرانسه زونی را درغرب اشغال کردند، در حالی که شوروی شرق را تصرف کرده بود. برلین- پایتخت بین هرچهار اشغالگر تقسیم شده بود. در یک سلسله نشست های نهایی، به ویژه در کازابلانکا، جنوری 1943، یالتا فبروری 1945، و پوتسدام اگست 45، برنامۀ متفقان تثبیت شده بود. در کازابلانکا، وینستون چیرچیل صدراعظم انگلیس و فرانکلین روزولت رییس جمهور امریکا به تسلیمی بدون قید و شرط جرمنی موافقه کرده بودند. این تصمیم در نشست پسین به اشتراک جوزف ستالین- رهبر شوروی تصریح شد. کنفرانس یالتا، تسلیمی بی قید و شرط، انحلال نازیزم، خلع سلاح جرمنی، مجازات جنایت کاران جنگی، پرداخت غرامت، داشتن یک اقتصاد قادر به تقویت مردم جرمنی به شرطی که توان جنگی حاصل نکنند، را فرا خواند. کنفرانس پوتسدام، این اصل های سیاسی و اقتصادی را با جزئیات آن شرح و موافقتنامه های ساحه های تصرف شده، وضعیت سرحدات آلمان شرقی، نقل و انتقال جمعیت و برخورد با جنایت کاران جنگی را شامل آن کرد.[1]

 

آزمون ها

جرمنی در پایان جنگ کلی مغلوب شده بود. سال های درگیری وضعیت زیربناهای اساسی را تخریب کرده بود، هرچند تحلیل های بعدی نشان داد که میزان تخریب طوری که در آغاز فکر می شد، بسیار وسیع نبوده است.[2] مسئلۀ عمده، متلاشی شدن اقتصاد در سال 1945 بود. زمانی که حکومت جرمنی به وسیلۀ قدرت های اشغالی تعویض شد؛ مدیریت مرکزی مالیاتی و پولی در تعلیق قرار داشت. مزید بر دشواری اقتصادی، جرمنی لبریز از مهاجر شد. جرمن ها، طرفدار مردم شکست خورده بودند. این اوضاع سبب دشواری های زیاد برای امریکا و متفقان شد که در مورد پی آمد های جنگ، به عنوان فاتحان فکر می کردند.

 

امنیت

هنگامی که امریکا و قوای متفقان جرمنی را بی درنگ پس از تسلیمی بی قید وشرط در ماه می، اشغال کردند، نگرانی عمدۀ آنان، جلوگیری از خلای امنیتی بود. اردوی جرمن شکست داده شده بود؛ اما به خلع سلاح و رو آوردن به صلح فوری و موثر نیاز داشت. جنایت کاران جنگی جرمنی به مثابۀ بخشی از پروسه، باید شناسایی و به محکمه برده می شدند. مزید بر این، متفقان از تجدید آرایش گروه های پارتیزانی نظامیان جرمنی به گروپ های کوچک، و شروع حمله در مقابل قوای متفقان هراس داشتند. در نتیجه، اولین مصروفیت اشغالگران، مشغول داشتن قوا در ایجاد امنیت برای حکومت های نظامی به شمار می رفت. این امر، در گام اول به حضور نیرومند در سراسر کشور نیاز داشت. درعین حال، آنها با فشار قوی خارجی مبنی بر بیرون کردن قوای شان به کمترین زمان ممکن مواجه بودند. ضرورت جا به جایی قوا در آسیا برای ختم جنگ علیه جاپان و بویژه تقاضای داخلی برای" برگرداندن پسران شان به خانه"، فشار نیرومندی بر امریکا وارد کرد که به زودی پس از ختم جنگ قوای خود را بیرون کند.

 

مسایل بشر دوستانه    

میزان بحران مهاجر در اروپای مرکزی در پایان جنگ دور از گزافه گویی است. کمیتۀ متشکل از نماینده گان متفقان در وسط سال 1941 گزارش داد که 21 میلیون نفر بی جا شده در اروپا وجود داشت. به طور مثال، میلیون ها غیر جرمن به حیث کارگر اجباری به جرمنی برده شده بودند. این وضعیت در سال های جنگ، زمانی که میلیون ها نفر دیگر از باز پس گیری ساحه های تخریب شدۀ جرمن ها، گریخته بودند، یا از انتقام نظامیان شوروی ترس داشتند، بدتر شد. علاوه بر این، شوروی و دیگر کشورها به اخراج جرمن نژادها از خاک خود نیز مشتاق بودند. تعداد زیادی از این مهاجران و بی جا شده گان، سرپناه و منبع مساعدت نداشتند. در ضمن، جرمن های بومی با کمبود کتلوی غذا و محرومی مواجه شدند، چرا که فعالیت های اقتصادی پس از هجوم قوای متفقان بر جرمنی متوقف شده بود. این امر در واقع یک بحران با حجم کلان و بی سابقۀ بشری و مهاجران شمرده می شد.[3]

 

ادارۀ عامه

در سال های 1944- 1945، بحث های تندی در داخل دولت امریکا و میان متفقان در بارۀ شکل دولت پس از جنگ جرمنی و جرمنی پس از جنگ جریان داشت. شوروی و تا حدی کمتر فرانسه مدافع این فکر بودند که جرمنی به سبب خطر بالقوه ای که به اروپا به وجود آورد، باید هرگز دوباره حاکمیت کامل به دست نیاورد. در این باره در بین دولت امریکا نیز خوشبینی های شایان وجود داشت. هنری.جی. مورجنتو(Henry J. Morgenthau)، وزیر خزانه از غیر صنعتی سازی(deindustrialization) جرمنی دفاع می کرد؛ مقام های دیگر دولتی امریکا به تأسیس جرمنی دموکراتیک مدرن و دارای مسیر سرمایه داری استدلال می کردند.[4] ادارۀ این حرکت داخلی و کوشش در ایجاد یک موافقت عمومی میان متفقان، آزمون ترساننده به شمار می رفت. با این حال، متفقان تصمیم گرفتند که دستگاه دولت نازی را از کار بر اندازند؛ جنایت کاران جنگی را تعقیب و دولت جرمنی را با مردم خوش نام ایجاد کنند. این، یک خواست همگانی بود، اما واضح نبود که کوشش های متفقان در این مسیر، چه نوع پذیرایی خواهد شد.

 

دموکراتیک سازی

جرمنی در سال های پیش از جنگ دوم جهانی، بعضی از تجربه های دموکراسی را داشت. جمهوری وارسای- وایمار قبلی، دولت پارلمانی با احزاب فعال سیاسی بود. هرچند شکل دولت تغییر می پذیرفت، چون تعدادی از احزاب متلاشی شونده در سیاست راست و چپ موجود بود و عناصر قابل ملاحظۀ جامعۀ جرمنی از رسوم روشن فکری آزادی فردی استقلال پیروی نمی کردند. درعوض، جرمن ها به گسترش فرهنگ واحد و فردی تجلی ملت جرمن تمرکز می کردند.[5] گذشته از این، بحران اقتصادی سال های جنگ، که با بی کاری و تورم بلند مشخص می شد، حزب های افراطی را تقویت کرد و بخش اعظم طبقۀ میانۀ جرمنی را از میان برداشت. سوء قصد بر ماتهیاس ایرزبرجر(Matthias Erzberger) در1921،والتر راتینو(Walter Rathenau)، در 1922، حاکی از آن تاکتیک تروریست ها بود که ناسیونالیست های افراطی، بسیاری از اعضای از پیش پیوسته به حزب ناسیونال سوسیالیست های آدلف هیتلر(Adolf Hitler) را پذیرفته بود. ناکامی جامعۀ جرمنی در پذیرش کامل تصور روشن فکری و بحران اقتصادی، به نیروهای ضد دموکراتیک مجال داد که جمهوری وایمار را متلاشی و به قدرت یابی هیتلر زمینه فراهم کنند. این که آیا مردم جرمنی دموکراسی غربی را پس از 1945 خواهند پذیرفت، مبهم بود.

 

بازسازی

فرماندهی متفقان در جرمنی با دشواری شروع مجدد اقتصاد جرمنی پس از ورشکست شدن در اوایل سال 1945، آبادی خرابی های جنگ و فراهم کردن جای رهایش و فرصت های کار برای سیلی از بازگشت کننده گان از شرق، مواجه شد. آن ها همچنان با تقاضاهای دولت های شان و سایر کشورها برای جبران خساره ای که جرمنی سبب آن شده بود، نیز مقابل شدند.

چنان که شرح داده شد، ایالات متحدۀ امریکا و قوای متفقان در بارۀ شکل جرمنی پس از هیتلر، در سال های 1944-45، گفت وگوها و پلان هایی داشتند. برعکس جنگ اول، قوای فاتح، یا اقلاً بخش های غربی، به ایفای یک نقش فعال در گذار دولت جرمنی به دولت صلح آمیز دموکراتیک، که بار دیگر هرگز اروپا را با قوای نظامی تهدید نکند، مصمم شدند. در عوض یک انگیزۀ نیرومند برای بازسازی آلمان غربی، منارعۀ قوی بین امریکا و اتحاد شوری بر آیندۀ اروپا، خاصه آیندۀ آلمان سایه افگنده بود.[6]

مسایل نظامی

هرعضو قوای متفقان، در ناحیه های مربوطه دولت نظامی ایجاد کردند. ناحیۀ امریکا، تحت قوماندۀ دفتر فرماندهی نظامی آن کشور (OMGUS) سازماندهی می شد. رییس دفتر مشترک نظامی امریکا(JCS) دایرکتیف شماره 1067خود را در اپریل 1945 اعلام کرد. هدف های توضیح شدۀ آن، تأسیس ادارۀ نیرومند نظامی یک کشور پیروز شده بر اساس تسلیمی بی قید و شرط، اثر گذاری بر جرمن ها با شکست نظامی شان و بیهوده گی از سرگیری هر تجاوز دیگر بود.

در واقع امریۀ فوق دفتر مشترک نظامی، انحلال حزب نازی، غیر نظامی سازی، نظارت بر مراسلات و ارتباط ها، رسانه ها، تبلیغات وآموزش، پرداخت غرامت به کشورهای متقاضی، وغیر متمرکز سازی دولت آلمان را اعلام کرد. دایرکتیف، در موضوع مساعدت های بشری دلسرد کننده بود، اما ورود تدارکات و وسایل بهزیستی را منع نمی کرد.

 

امور ملکی و اقتصادی

پس از تسلیم شدن بی قید و شرط جرمنی در7-8 می 1945، در پنجم جون، متفقان پیروزمند، در رأس ایالات متحدۀ امریکا، بریتانیا و اتحاد شوری، قدرت عالی را اعمال کردند. (فرانسه پس از ماه های پوتسدام می خواست یکی از قدرت های اشغالی به شمار آید). ایالات متحدۀ امریکا و دو متحد دیگر، با اعمال اختیارات حکومت های مربوطه و" به میل ملل متحد"، برتری شان را بر ملت فتح شده اعلام کردند، " به شمول تمام اختیاراتی که دولت جرمنی، قوماندانی اعلی وهر کشور، شاروالی حکومت محلی یا مقام ها محفوظ نگهداشته بودند". این امر به متفقان اختیار می داد که سیاست، اقتصاد و زنده گی فرهنگی را تا زمانی که تصمیم بگیرند، به طور کامل به دست داشته باشند، یا جرمنی دو باره حاکمیت ملی به دست آورد. جرمنی به چهار زون تقسیم شد، که از سوی چهار قدرت به طور جداگانه اداره می شد. قرار شد برلین به گونۀ مشترک اشغال شود، هر قدرت بخشی از شهر را اداره کند و حاکمیت به دست اولیای امور متفقان باشد.

در جریان جنگ، کمیسیون مشورتی اروپایی که در نوامبر 1943 تشکیل یافت، مسوول نماینده گی برای هم آهنگی سیاست متفقان در مقابل آلمان تعیین شده بود. در لندن نشست صورت گرفت و رهنمای تصامیم در بارۀ تعیین زون های اشغالی و موضوعاتی مانند برنامۀ غرامت را طرح کرد. شورای وزیران خارجه، در جولای 1945 جای کمیسیون را گرفت. متفقان برای هم آهنگی، یک شورای نظارت به وجود آوردند. مقصد این شورا اطمینان از" اختصاص یکسان بودن عملیات توسط روسای فرماندهی در زون های مربوطۀ اشغالی و رسیدن به تصمیم های موافقه شده بر سوال های عمدۀ تاثیر گذار بر جرمنی در مجموع، بود.

 

چه واقع شد

متفقان غربی، به زودی پس از جنگ، ملت سازی جرمنی را با از کار انداختن اردوی آلمان، دایر کردن محاکمۀ جانیان جنگی، کمک به ایجاد موسسه های دموکراتیک و فراهم آوری مساعدت های قابل توجه بشری و اقتصادی شروع کردند. به مرور زمان، جمهوری فدرال جرمنی(FRG) مرکب از منطقه های مربوط به امریکا، انگلستان و فرانسه، به دولت دموکراتیک قوی با اقتصاد پر رونق ظاهر شد. این دست آورد، به هر حال سال ها در برگرفت. کوشش های معجل بین المللی به طور یک سان موفقانه نبود.

 

امنیت

شوروی و آن قوت های غربی که قوای مسلح آلمان را شکست داده بودند، در آنجا باقی ماندند و به امور اشغال مصروف شدند. در منطقۀ غربی، قوای امریکا، بریتانیا وفرانسه، در ناحیه های مربوطۀ خود، فرماندهی های نظامی ایجاد کردند. دفتر نظامی (OMGUS) این فرماندهی از این ناحیه ها نظارت می کرد. در روز پیروزی، جنرال دیوید.د. ایزنهاور، از مجموع سه میلیون وهفتاد وهفت هزار تن در اروپا، 61 دستۀ نظامی(یک میلیون وشش صد و بیست و دوهزار تن) در جرمنی داشت. این سربازان، قوای اشغالی امریکا در ناحیۀ مربوط بار آمدند. نقاط عبوری سرحد، پوسته های تلاشی چهار راه ها، راهنمایی گزمه ها در تمام بخش مربوط را اکمال می کردند. این اشغال فراگیر بود و نهایت شکست جرمنی را نشان می داد. رفع سریع بسیج عمومی امریکا، به ویژه  پس از شکست جاپانی ها در اگست، به زودی سطح قوای امریکایی مقیم جرمنی را کاهش داد. برنامه سازان امریکا، پایگاه قوای اشغالی به هدف 404500 نفر ایجاد کردند، کمی بعد تر، یک سال پس از تسلیمی این رقم به 370 هزار رسید. به هرحال، این هدف نظر به رویداد ها سبقت کسب کرد. در اواخر45 و 46، فشار داخلی مبنی بر بازگرداندن سربازان حاد شد. پلان داشتن 9 دسته یی قوا برای جرمنی، به زودی 5 دسته پیشبینی شد.

به حیث یک راه رسیدن به نیازهای بخش امریکایی، در حالت کاهش پایگاه های قوای اشغالی، رهبران نظامی امریکا به ایجاد یک نیروی شهری یا قوای اشغالی شبه پولیس در جرمنی در آخر 1945، موافقه کردند. هدف این قوای پولیس شهری، پر کردن خلای قانون و نظم، تا زمانی بود که قوای پولیس جرمنی آموزش ببیند. جنرال جورج مارشال، از جنرال ایزنهاور ترتیب پلان این امکان را تقاضا کرد. قوماندانان مقیم در جرمنی برعدم موثریت، غیر اقتصادی بودن و غیرعملی بودن این تصور اعتراض کردند، اما مداخلۀ افراد به وسیلۀ مارشال و ایزنهاور، بر این ملاحظه ها فایق آمد. نیروی شهربانی(پولیس) به حیث یک قوۀ ذخیرۀ متحرک، برای مهار کردن نا آرامی ها، رهبری گزمه های سوار و پیاده، بازداشت قاچاق و کمک در جمع آوری اطلاعات، مدنظر گرفته شد. قوای پلان شدۀ 38 هزارنفری در یک پایگاه شهری سربازان برای هر 450 جرمنی محاسبه شده بود. این محاسبه برای اطمینان از نظم عامه در بخش امریکایی کافی بود. سه دستۀ تخنیکی و عناصر قرارگاهی از پولیس شهری حمایت می کرد، اما پایگاه های قوای اشغالی از 370 هزار نفر به کمتر از 290 هزار سقوط کرد.

پولیس شهری بخش مربوط به امریکا، در جنوری 1946 تأسیس شد، اما در گام اول مشمول تنها قوماندانان عمده و کارکنان آن بود. مکتبی تشکیل شد که وظایف امنیت شهری را به سربازان آموزش دهد. این دسته ها آموزش هایی در مورد اجرای قانون و مسایل حکومت نظامی حاصل می کردند. پولیس شهری از سه دسته ترکیب شد و با سواره نظام میکانیزه، جیپ ها، موترهای سلاح دار و بعضی از تانک های نورافگن مجهز بود. این قوا در جولای 1946 با داشتن قریب 30 هزار سرباز به طور رسمی تشکیل و در همه جا های مربوط به بحش امریکایی ها توسعه یافت. این نیرو به سقف 31 هزار نفر رسید. پولیس شهری با وجود تمایل زیاد افراد به بازگشت که نیتجۀ غیر فعال کردن سریع بود، نقش مهمی در بخش امریکایی های انجام داد. به هر اندازه ای که استحکام پولیس شهری ثابت می ماند، سایر نیروها تا ختم سال 1946 به 200 هزار نفر کاهش یافت.

قوای اشغالی امریکا، در آغاز به غیر فعال سازی اردوی آلمان، رفع اثر و رسوخ نازی ها از جامعه و جلوگیری از حادثه های غیر منتظره به وسیلۀ نازی ها، متمرکز بود. نظامیان آلمانی زون غربی با کمی مقاومت، به زودی غیر فعال شدند. قوای مسلح(Wehrmacht) و تمام سایر نیروهای مسلح، نهادهای پارلمانی منحل و قوماندانی عمومی قوای مسلح آلمان لغو شد. شورای کنترولی متفقان، یک سلسله قوانینی را اعلام کرد که این خلع سلاح و غیر فعال سازی جرمنی را تنظیم کرد. در این ضمن، قوای پولیس شهری، قوای جدید پولیس آلمان را تربیه کرد که به زودی قادر به رهبری وظایف روزانۀ پولیس بود. این امر به قوای پولیس شهری اجازه داد که بر کنترول سرحدات و اجرای قانون در میان بی جا شده گان و کارکنان امریکایی تمرکز کند.

در 1949، ایالات متحده، زمانی که جنگ سرد به گرمی می گرایید، مغرورانه به تقویت تسلیح دوبارۀ آلمان غرب شروع کرد. همراه با اشارۀ پیمان انتلانتیک شمالی و تأسیس جمهوری فدرال آلمان در 1949، ایالات متحدۀ امریکا، آلمان غرب را سنگری در برابر تهدید شوروی در اروپای مرکزی می دید. در اوایل، فرانسه و بریتانیا با تفکر تسلیح مجدد آلمان موافق نبودند. مزید بر این، آلمان تا آن زمان هنوز سلطۀ لازم نیافته بود؛ زیرا قوای اشغالی امریکا و سایر غربیان در کشور، و لو با تعداد کاهش یافته حضور داشتند.

جنگ کوریا، موضوع تسلیح مجدد آلمان را در صدر قرار داد. تاخت و تاز جون 1950 کوریای شمالی، امریکا و متفقان اروپایی را تکان داد. این امر، امنیت اروپای غربی را به موضوع مهم وفوری تفکر مقام های دولتی هردو طرف اقیانوس اطلس، بدل کرد. متفقان غربی در منطقۀ مرکزی آلمان تنها یازده دستۀ نظامی داشت که اکثر آن آمادۀ پیکار نبود. مامور بلند رتبۀ انگلیس نوشته بود که منطقۀ مرکزی" تنها 4 دستۀ ضعیف امریکایی- انگلیسی دارد و درعمل هیچ قوۀ هوایی بین کانال ورودی و خروجی و 22 دستۀ نظامی شوروی، که در چند مایلی سرحد منطقه یی ما قرار دارد، موجود نمی باشد". در ضمن برداشت عمومی تخمینی از قوای مسلح شوروی، این بود که مسکو دونیم میلیون نفر مسلح (175 دستۀ نظامی) دارد. هرچند دسته های شوروی نسبت به دسته های غربی کوچک تر بود، اختلاف در سطح قوا یک به نسبت ده بود. در پاسخ، پیمان انتلانتیک شمالی- کشورهای ناتو، قوای متعارف و هسته ای را در رویارویی با تهدید دریاف شدۀ شوروی، توسعه داد. سرانجام، فرانسه و سایر متفقان غربی به تسلیح مجدد آلمان به شرطی موافقه کردند که تمام قوای نظامی آن کشور زیر کنترول ناتو باشد. جمهوری آلمان فدرال و سایر اعضای ناتو برای دفاع در برابر تعرض احتمالی شوری، قوت هایی را در طول سرحد شرقی آلمان فدرال  جا به جا کردند. این قوت ها در این جا در تمام مدت جنگ سرد باقی ماند و تاهنوز هم تعداد کمی باقی می باشد.



[1] - دیپارتمنت ایالات متحدۀ امریکا) DOS)، اشغال جرمنی: پالیسی و پیشرفت 1956- 1946، واشنگتن،دی، سی: دفتر نشراتی دولت امریکا، شماره چاپ 2783، 1947 صفحۀ سوم.

[2] - جان کلیک، بازسازی امریکایی و اروپایی1945-1960 ایدنبورگ، انگلستان، نشریه پوهنتون کیل، صحفه های 61-88 سال 1997.

[3] - میشل. آر. ماریوس، ناخواسته ها: مهاجران اروپایی در قرن بیستم، نیویارک، نشریۀ انستیتوت آکسفورد 1985، صفحه های 296-299

[4] - جزئیات بیشتر به کتاب: اشغال جرمنی توسط امریکا 1977، اثر ادوارد. ان. پترسون، مراجعه شود.

[5] - گوردون.ا. کریگ، جرمن ها، نیویارک 1982 صفحه های 32-34.

[6] - مارگ تراچ تنبرگ، صلح ایجاد شده: ساختمان تسویه اروپا 1945-1963.